تبليغاتX
با هم برای همیشه..............

با هم برای همیشه..............

خوش آمدید

عشق

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن

عشق یعنی اشک و حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

 

عشق یعنی انتظاروانتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعن شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی اب بر اتش زدن

عشق یعنی سوز نی اه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی اتشی افروخته

عشق یعن با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی یک تیمم یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعن دردو محنت از درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود

عشق

آمدنی بود نه آموختنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 15:57  توسط امید  | 

وقتی نیستی

وقتی نیستی تو کنارم خونمون با من غریبی می کنه

دل اگه میگه صبورم اما خود فریبی میکنه

صدای قناری دلم من غم آلود میشه

واسه من هرچی که هست و نیست نابود میشه

وقتی نیستی گل هستی خوشک و بی رنگ میشه

نمی دونی که چقدر دلم برات تنگ میشه

وقتی نیستی گل های باغ دلم با من دیگه قهر میکنند

با زبونه بسته خون به گناهم میکنند

گلها میگند که با داشتنه یه دنیا خاطره

چرا دیوونه گی کردی که گذاشتی که بره

وقتی نیستی گل هستی دیگه خشک و بی رنگ میشه

وقتی نیستی نمی دونی دلم برات چقدر تنگ میشه

وقتی نیستی روز برام هفته میشه ..هفته برام ماه میشه

نفسام به یاد تو یکی یکی آب می شه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 15:53  توسط امید  | 

امید

 

به سیاهی نیاندیش

امیدوار باش به روزهای روشن فردا

به آسمان آبی

به رودهای خروشان نگاه کن

هنوز گلدان احساست

شاخه ی محبت دارد

اگر گل محبت خدا را در گلدان دلت آبیاری کنی

همیشه پر عطر یاس

پر احساس پر چلچله ها

خواهی بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 15:48  توسط امید  | 

ای دوست

آخر ای دوست ،نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید.

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد؟

چشم من روشن،روی تو سپید

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید؟

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهد دید.

دل پردرد فریدون مشکن

که خدا بر تو نخواهد بخشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 15:41  توسط امید  | 

پس کوچه

 

در خم پس کوچه های زندگی آرزو گم کرده تنها می روم

در شیار روشن تاریک شب لنگ لنگان سوی فردا می روم

می روم شاید که در دشت شفق بینم آن رنگین پر خورشید را

می روم شاید به بام کهکشان بینم آن تک اختر امید را

بسته ام بار سفر از شهر خود می روم آشفته تا شهر دگر

گشته ام بیگانه با هر آشنا می روم شاید شوم بیگانه تر

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 15:37  توسط امید  | 

 

چون به ديدار دوست می روی ؛
ديدار را درياب

کسی چه می داند ؟
شايد فرصتی ديگر دست ندهد

آنگاه پشيمانی سودی نخواهد داشت

درست همان گذشته نشکفته است که آزارت می دهد

همان چيزی که می خواهی بگويی و نمی توانی

کسانی هستند که آرزو دارند به کسی بگويند

دوستت دارم

و سالها دو دلند و اين را بر زبان نمی رانند

روزی می رسد که او رفته است

و عاشق می گريد و فرياد می کند

نتوانستم به او بگويم دوستش دارم ...

با تو هستم تا فراسوی زمان تا آخرین مکان

در کنار تو و در قلب تو

بی تو بودن بیهودگیست

هر آنچه را که خواستم در تو یافتم پس تو می شوم

تا ما شویم

لبخند تو جان می دهد به این دل خسته پس بخند

شاد باش چون شادی تو شادی من است

هر زمان غمگینی دلم می گیرد پس غمگینم

مکن با تو هستم تا خود صبح تا بیکران تا

هر جا که عاشقی ست

از پیش من نرو چشم من چشمان تو را می خواهد

 

 

دلم تنگ است

برای نگاه پر از مهرت

برای صدای دلنشین آرام بخشت

برای گفته های پر معنای عاشقانه ات

برای دستان نیرومند یاری دهنده ات

برای نوازش های لطیف پر احساست

برای آغوش همیشه باز گرمت

برای قلب پاک پر ایمانت

و برای بودن دوباره در کنارت

بودن برای همیشه...بودن بدون غم فراقی دوباره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 9:41  توسط امید  | 

خیال

 

پرستوی خیالم بی پروا در سایه روشن شب به دنبال گمگشته خویش میگردد .

به دنبال آن عزیزی که همچنان یادش در قلبم اما جسمش در آن دورهاست .

دور دور به فاصله کهکشانها و نزدیک نزدیک به فاصله یک نفس

با پاهایی لرزان اما قلبی با صلابت به دنبال سرنوشت روانه شده ام

به دیاری می روم که لطافت آن به سبزی بهار و بزرگی آن به وسعت دشت ...

با دلی مملو از عشق چشم امید به سوی فردایی روشن و صبحی دل انگیز دارم .

امیدوارم بتوانم قلبم را با کوله باری از عشق به او تقدیم کنم


 

به یاد دارم اولین نگاهت...خنده ات...حرفت...نوازشت را.

اولین بار که فهمیدم قلبی داری به وسعت آسمان و در آن آسمان بی کران

ابرسیاهی نیست.

اولین مرهمی که روی زخمانم گذاشتی،

زخمانی که دیگران با بی رحمی بجای گذاشته بودن.

اولین رویای شیرین با تو بودن برای همیشه را.

اولین باری که تکیه گاه تن خسته ی من شدی.

اولین باری که فهمیدم قلبم را برای همیشه به تو هدیه دادم.

اولین حس خوب داشتن همدم و همرازی را.

اولین صدای پر قدرت درونم که به من گفت تو را می خواهد برای همیشه.

اولین بار که امیدم به زنده بودن ...ایمانم به ادامه زندگی شدی.

همه را خوب به یاد دارم و همه ی آن نهال های قدیمی رشد کرده و

تبدیل به درختانی تنومند

شده که هنوز به تو نیاز دارند چون تو ریشه ی آن هایی.

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 17:0  توسط امید  | 

زندگی

زندگی

زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش در

هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی

گناه ماست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 20:26  توسط امید  | 

شکست

من پذیرفتم شکست خویش را


پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد

از عذاب دیدنم آزاد باش

گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفــــهـــــمی درد را
تلخی برخورد های سرد را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 19:19  توسط امید  | 

در خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هایی که مدام به پنجره دل من تلنگر می زنند، آسان نیست...
خاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند

و ما دلتنگ آن چیزهایی می شویم که

روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند....


یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود

که در بخشی از خاطراتش جا خوش کرده اند.

دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش را مینوازند.


آن یکی وقتی در آینه می نگرد،

دلش برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ می شود

و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت هایش

را به آنها سپرده است.
من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن

را معنا می کند گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.

امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند

و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند....


شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و

همه آرزوها رنگ تحقق بگیرند و شاید تا همین چند ثانیه

دیگر آخر دنیا شود.
و رویای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد

تحقق یابد...

آدمهایی که الان هم روی زمین خاکی کنار ما هستند

و ما آنقدر از حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم


که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.


بیراهه راههایی که رفته ایم را به گذشته بسپار

و گذشته را به باد
راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است


زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه دیروز

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 12:29  توسط امید  | 

جادوی کلام

رویا

 

به او بگویید دوستش دارم،

به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد،

به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم،

به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است،

به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق

ودلش به زلالییه باران است،

به او که برای من مینویسد،

مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 12:20  توسط امید  | 

شکوفه

عشق

 به شکوفه ها قسم ،

 به خاطر تو بهشتی در زمین به  پا کرده ام

به رنگ آسمان ، به رنگ عشق و مهربانی ،

 می دانم که باور نداری :

 اما بارانی که قلب سیاهم را شست ،

کوکب هایی که بهاری ام کردند ،

 صنوبری که اشک هایم را دید ،

 آینه ای که شکست و ستاره ای که تنها ماند ،

 شهادت می دهند که به شوق بازگشت تو

 دل تنگم را جلا دادم و رنگین کمان مهر را

 در درونم شعله ور ساختم.

ای گل یاسم بازگرد ، که من از آسمان چیزی کم ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 18:52  توسط امید  | 

دیر گاهی

دير گاهی بود كه آرزو ميكردم ترا ببينم.

ترا بهرآنچه كه زيباست تشبيه مينمودم.

اما لحظه ای بعد افسرده و سرافكنده ميشدم

زيرا اين زيبايی هاست كه شبيه تواند.

تو خود الهه زيبايی هستي.

خواستم ترا به ماه تشبيه كنم اما جز رنگ مهتابيت

چيزی در آن نيافتم .

ميخواستم شايد معجزه ای شود و تو در كنارم بيايی .

ميخواستم كه روبرويم بنشينی و من خود را در چشمان آسمانی

و لبان نيم شكفته ات تماشا كنم و نفس گرمت را ببويم.

افسوس كه تو اشكها و حسرت های مرا نمی بينی .

نمی بينی كه در خنده های من آهنگهای ناله پنهان است.

اكنون تو ای جان شيرين .

بيا بنشين تا بگويم كه امروز ديگر وقت اعتراف رسيده است .

وقت آن رسيده كه بدانی تو روح منی و حقيقت من هستي.

چنانچه يك گل احتياج به آفتاب دارد منهم برای زنده بودن

بعشق تو محتاجم .

اگر بسويم باز گردی گناهانت را ناديده ميگيرم

و باز دامنم را بسويت ميگشايم.

كاش هم اكنون باز ميگشتی تا اشعه آفتاب اميد بخش حزن

و افسردگيم را پايان دهد و اين قلب شكسته ام به اميد تو

به اميد ديدار تو به اميد عشق تو به اميد وصال تو

بار ديگر حركت از سر گيرد و به ادامه حيات اميدوار سازد .

برای من كور بودن و نديدن آفتاب سهل است .

اما دور بودن و تو را نديدن را نميتوانم تحمل كنم .

تو آن چشمه نوشی ای مايه حيات كه ميتوانی مرا

با بوسه عمر دوباره دهی فراموش مكن

كه جز تو من كسی را ندارم .

و به غير از تو به مهر ديگری پايبند نيستم .

اكنون همه چيز جز نگاه تو از ياد برده ام.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 17:43  توسط امید  | 

خواب

 

خواب مانده ام مثل ساعت روی طاقچه

تنها مانده ام مثل شاخه های خشک باغچه

یخ زده ام مثل شبنم روی برگها

سکوت می کنم مثل تنهایی مرغ عشقها

از یاد می روم مثل سالمندی فسرده

می سوزم نه مثل شمع مثل شومینه

می گریم همچون باران پاییزی

دوستم ندارند مثل جوجه اردک زشت

دوستت دارم مثل عزیزترینم

کسل کننده شدم مثل نصیحت های مادرم

می پزمرم مثل ساقه ای که قلبش شکسته

رد می شوی از روی من مثل برگهای پاییزی ،

صدای شکستنم را می شنوی و این را تقدیر من می دانی

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 17:35  توسط امید  | 

شب و غم

شب بود و غم بود و شکوه هايم

دلی شکسته و اشک بر گونه هايم

جای خالی تو و رفتنت از کنارم

حرف هايی نا گفته و بار تنهايی بر شانه هايم

رفتی بی آنکه دردم بدانی

قصه ناخوانده قلبم بخوانی

سر بر سينه ام بگذار

نمی خواهی در کنارم بمانی

ای سيه دل با من چه می کنی ؟

تو چرا قلب مرا پاره پاره می کنی ؟

مگر من با تو چه کرده ام ؟

که مرا در به در و آواره می کنی ؟

اگر دوايت دل شکستنه

يا در را به رويم بستنه

بشکن دل را و ببند در را

که خوشی من در انتظارت نشستنه

اين روزا غرق رويای خود شدم

تک و تنها با خدای خود شدم

در اين مکتب بی مهری عشق

شاکی دنيای سيای خود شدم

ای خدا دری بگشا بروی من

بر چشم و دل سيای من

گر چه رفته ببار باران رحمتت را

بر گل سرخ خوشبوی من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 17:4  توسط امید  | 

من آمدم

 

 

 

من آمدم


"
آمدم تا آنكه باشي تكيه گاه خستگيهام اي گل نيلوفر من"


امروز دلم برات خيلي تنگ شده


امروز هم فهميدم بيشتر از هميشه بهت احتياج دارم


امروز بيشتر از هر روز ديگه اي حس كردم كه بدون تو تنهاترينم من آمدم


"
آمدم تا عاشقانه در كنار تو بمانم تا براي تو بميرم مهربان من"


"
آمدم تا آنكه باشي تكيه گاه خستگيهام اي گل نيلوفر من"


امروز دلم برات خيلي تنگ شده


امروز هم فهميدم بيشتر از هميشه بهت احتياج دارم


امروز بيشتر از هر روز ديگه اي حس كردم كه بدون تو تنهاترينم


و من منتظر يك اتفاق خوب
و من منتظر هجوم تو
و من منتظر بهانه اي برا ي نوشتن براي تو


و اكنون در روبروي تو
من براي تو مي نويسم


براي تو بهترين
براي تو شيرين

براي تو بي نظير


و حال به خود مي نگرم به كم كاريهايم براي تو


به روزهايي كه كمتر به يادت بودم


به لحظهايي كه بي ياد تو بودم


و سپاس مي كنم تو را كه هميشه به يادم بودي


مواظبم بودي
با من بودي
و دوستت دارم تا هميشه
اي بزرگترين پروردگار خوبم
دوستدارت يه موجود زمينييه كوچولو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 16:57  توسط امید  | 

آسمان آبی

روزی مرا ترک خواهی کرد

وبه سادگی یک خواب دور خواهی شد

از آسمان آبی مرا خواهی گرفت

ودر روزهای جهنمی خواهی سوزاند

روزی تصویر مرا خواهی برد

و از اشک من ابدیت خواهی ساخت.

من روزی تو را در انزوای خویش

زمزمه خواهم کرد

و در تمام ثانیه ها از تو یاد خواهم برد

و بی تو به تنهایی به ماه خیره خواهم ماند

روزی بی تو خسته از این زمانه خواهم شد

و با تمام غرور

از جدایی شکست خواهم خورد

و بیش از نفسهایم تو را آرزو خواهم کرد..

تو

روزی از من دور خواهی شد

همچو برگی از درخت

با دست نسیم خواهی رفت

و در جایی دور از من خواهی نشست

و من روزی با هر آنچه از من برده ایی

بی تو به تنهایی

در سوگواری عشقمان خواهم گریست

 

قصه من و تو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 9:56  توسط امید  | 

عاشقانه


"آمدم تا عاشقانه در كنار تو بمانم تا براي تو بميرم مهربان من"من آمدم


"آمدم تا عاشقانه در كنار تو بمانم تا براي تو بميرم مهربان من"


"آمدم تا آنكه باشي تكيه گاه خستگيهام اي گل نيلوفر من"


امروز دلم برات خيلي تنگ شده


امروز هم فهميدم بيشتر از هميشه بهت احتياج دارم


امروز بيشتر از هر روز ديگه اي حس كردم كه بدون تو تنهاترينم


و من منتظر يك اتفاق خوب
و من منتظر هجوم تو
و من منتظر بهانه اي برا ي نوشتن براي تو


و اكنون در روبروي تو
من براي تو مي نويسم


براي تو بهترين
براي تو شيرين
براي تو بي نظير


و حال به خود مي نگرم به كم كاريهايم براي تو


به روزهايي كه كمتر به يادت بودم


به لحظهايي كه بي ياد تو بودم


و سپاس مي كنم تو را كه هميشه به يادم بودي


مواظبم بودي
با من بودي
و دوستت دارم تا هميشه
اي بزرگترين پروردگار خوبم
دوستدارت يه موجود زمينييه كوچولو

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 21:18  توسط امید  | 

پاییز عشق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گذشت، لحظه هاي با تو بودن


و در پاييز عشقمان


نامي از دوست داشتن باقي نماند


چقدر زودگذر بود قصه من و تو


و در آنروز که دست بي رحم تقدير


درو کرد گندمزار دلهايمان را


و تهي شد همه جا از عطر گل عشق


و در کوچ پرنده هاي غمگين


در آن کوير آرزو


شاعري دل شکسته و تنها


مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها


شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها


قطره اشکي به ياد همه خاطره ها

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 21:2  توسط امید  | 

دو خط موازی

پسركي دو خط موازي بر روي تخته سياه كشيد .

خط اولي به دومي گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم.

دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي ؟؟؟؟؟!!!!!!

در همان زمان معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچگاه به هم نخواهند رسير و بچه هم تكرتر كردند (دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند ).

دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنكه يكي از آنها براي رسيدن به ديگري خود را بشكند .

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 21:30  توسط امید  | 

نا مهربانی

 

من دلیل تمام بی مهریهایت را فهمیدم.

من دلیل نامهربانی های دلت را فهمیدم.

چقدر دیر چند ماه، چند روز، چند ساعت، چند دقیقه، چند ثانیه

به سادگی دلم خندیدی... یادت هست با کلام به ظاهر مهربانت

با صدای دلنشینت چگونه رامم کردی؟

یادم هست وقتی صدایت را حتی یک روز نمی شنیدم

بسان کودک مادر مرده ای زانوانم را از فرط بی کسی در

گوشه ای از خلوت خویش آنقدر سخت می فشردم که صدای

اعتراض تمام سلول هایش را می شنیدم...

یادم هست حرفهای عاشقانه ی تو گسل های زلزله خیز قلبم را

تکان می داد. اما ناگه موجهایی سهمگین آوارهای بی کسی

را بر سرم فرود آوردند...

دیگر تو نبودی، حال من بودم و خاطرات با تو بودن...

من بودم و غروبی بی طلوع. حال من بودم و غربتی بی پایان.

روزهای سختی بود.

من صدای شکستن شیشه ی نازک قلبم را شنیدم.

من حضور سایه ی غریبه ای را از فرسنگ ها فاصله حس کردم

آرام و بی صدا گریه می کردم،

بر دهانم مهر خاموشی زدم تا مبادا صدای هق هق گریه های

دل شکسته ام را بیگانه ای از پس پرده های بی کسی ام بشنود

من گمان می کردم که حضور لیلی زمانه را در من حس کردی

 اما دریافتم که تو مجنون لیلای دیگری بودی. ای کاش دوست داشتن را تجربه نمی کردم،

 تجربه ی تلخی بود... دیگر هیچ وقت نمی خواهم حضوری گرم، سرمای وجودم را محو کند...

دیگر هیچ گاه به نگاه عاشقی دل نمی بندم و هیچ گاه به سلام مهربانی پاسخ نخواهم داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 21:25  توسط امید  | 

سحر

شب ازشور شباهنگان نخفتم.

سحر پیغامشان با زهره گفتم.

به ساز سوخته دمسازشان دل.

ازآتش می زد و خون میشنفتم.

جوارم در کلیسابانگ ارگ است.

دل من کوچک است و غم بزرگ است.

بترس از روشنایی های آن شب.

که چشم اخترش دندان گرگ است.

فسرده دردلم بسیار حسرت.

که بارد از درودیوارحسرت.

درختان هریکی دارند باری،

درخت ریشه کن را بار،حسرت.

پسینی می سپردم درچمن راه.

فضا تاریک شد ناگاه و بیگاه.

گل ﭘﮋمرده ای میگفت و می ریخت:

«یقین پروانه ای غمگین کشد آه»

دلی دارم،قراراماندارد.

سرشکی ،اختیاراماندارد.

شنیدم در جهان جزنیش هم هست،

دل ازکس انتظاراما ندارد.

شب است و غم گرفته چارسویم.

بیا ای دوست، بنشین روبرویم.

بیا تا قصه ی غم را وشب را.

اگر خوابت نمی آید، بگویم؛

درخت خشک باری هم ندارد.

نه تنها گل،که خاری هم ندارد.

بیا ای ابر، برباغی بگرییم.

که امید بهاری هم ندارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 16:40  توسط امید  | 

گور

بگوييد بر گورم بنويسند: زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود

ولی مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

در آبگير قلبش جنب و جوشی بود ولی کسی بدان راه نيافت

در زندگی احساس تنهايی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنويسيد: زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 16:30  توسط امید  | 

                                 

اگر زتو دورم

چه باک؟

دل من که جغرافيا نميداند

اگر تيز رخش زمان ميگذرد

چه خيال؟

دل من که تاريخ نميخواند

به هرچه بوی تو میداد نظر کردم

تا دل تنگی ز تو

به نزد خود یابم

چه سود؟

دل من که تنگ نمی ماند

چرا که ذره ذره اش پر ز "تو" ست

دل من تا همیشه برای توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 16:24  توسط امید  | 

قاب


شب از قاب چشمش،سلامي به من داد

که جان را ز شــوقش ، به تن لـرزه افتــاد


بـر آمـد ز چشــمش ، در آن شب ســتاره

کـه از جـان بـر آمـد ، مـرا شــــوق فــريـاد


بـه ســــويم روان کـرده تيـــــري ز مــژگان

دل و ديـن و عمـــــرم ، دگــر داده بــر بــاد


نگاهش بـه چشمم چـه شـيرين سفر کرد

که دل در پياش ، رفتـــه تـا کـوي فـرهـاد


چو جـادوي چشـمش ، بـه بنــدم کشــاند

سخــــن گفتـــــنم را ، زبــان بــرده از يــاد


عجب چشم مستي،که نرگس خجل شد

بـر ايـن خلقت اي جـان ،بگــو دس مـريزاد


«رها» گشته مدهوش چشمي که شـايد

هــــزار آفـــــريـن بـر نگاهي چنـــــين بــاد

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 21:44  توسط امید  | 

احساس

در دنیا هیچ چیز شگفت انگیزترازاحساس سهیم کردن دیگران نیست

، There is nothing more wonderful in the world than the feelin

 و هیچ شادیی نمی تواند با گرمای حاصل از عشق ورزیدن برابری کند

 you get from sharing. and there is no greater happiness Than the warmth .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 21:36  توسط امید  | 

قافیه

زندگی قافیه شعر من است

شعر من وصف دلارایی توست

در ازل شاید این سرنوشت من بود

می سرایم به امیدی که تو خوانی

ورنه آخرین مصرع من قافیه اش مردن بود

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 21:18  توسط امید  | 

غریبانه

امروز غريبانه ترين لحظه ها و آشناترين يادها

در خاطر مي نشيند و من در رويا،

در رقص با تو ، با صداي نفسهاي تو،

نفس تازه مي كنم. آري من، چشم در چشمان تو،

گويا چشم در چشمان آسمان گشوده ام

و با پيچيدن صداي تو انگار گوشهايم

زيباترين موسيقي خلقت را مي شنوند.

دستان من در آرزوي فشردن دستان تو

در انتظاري كشنده روزگار می گذرانند

و روح من در عطش معاشقه با حضور تو،

چونان آسماني آبي، فراخ و بي انتها،

صبور و استوار تا آمدنت، آرام می ماند و

سرآخر قلب پر از مهرت وجودم را آنچنان

مي گدازد كه قلبم را نزد تو،

در دستان تو، تا هميشه، از ارتفاع بلند مهر،

گرم و تفته حس مي كنم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 21:9  توسط امید  | 

ای دل

اي سزاوار محبت اي تو خوب بي نهايت همه ذرات وجودم به وجودت كرده عادت

به خدا دوست داشتن تو هم يك عشقه هم يك عادت

 نشد يك لحظه از يادت جدا دل زهي دل آفرين دل مرحبا

 دل زدستش يك دم اسايش ندارم نمي دانم چه بايد كرد

با دل هزاران بار منعش كردم از عشق مگر برگشت از راه خطا دل

به چشمانت مرا دل مبتلا كرد فلاكت دل مصيب دل بلا دل از اين دل داد من بستان خدايا زدستش تا به كي گويم خدا دل؟

درون سينه آهي هم ندارم ستمكش دل پريشان دل گدا دل به تاري گردنش را بسته زلفت فقير و عاجز و بي دست و پا دل

بشد و خاك زكويت بر نخيزد زهي ثابت قدم دل با وفا دل

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 12:23  توسط امید  | 

میخوامت...

میخوامت...

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم و

چتر شکسته بغضم را بگشايم

می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم

ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار،

در انتهای جاده غربت بنشينم

و

نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند

ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند

دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود

من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم

و

آنگاه که خورشيد غروب کند،

باز هم در شب و دست در دست ستاره ها

تا صبح هَجی ميکنم واژه انتظار را....!

تا تو برگردی........

چقدر دلم گرفته ...

بی تو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 12:12  توسط امید  |